اون شب بعد از پختن لبو و هویچ که با اندکی نان شاممونو تشکیل می داد البته ما همیشه شام سبک می خوریم انگار فشار رو قلبم وارد نمی شه از شدت بارون کم شده بود و بوی برگهای خیس شمعدونی فضای حیاط رو پر کرده بود که ناگهان دیدیم خدیجه خانم به پنجره می کوبه پریدم درو باز کردم گفت ننه مهمون نمی خواین مامان بلند شد و بعد از روبوسی دستشو گرفت و اورد تو .ننه جون این کاسه رو از دستم بگیر توش کلی توت خشکه و انجیل خشکه و مویز بود ما اوردیمش زیر کرسی نشست پاهاشو دراز کردو گفت الحق که خونه تمیزی داری انگار تازه پرده ها رو شستین خدیجه خانم گاهی اوقات برای اینکه کمک خرج زن با ابرویی که شوهرش معتاده اونو برای نظافت خونه می اره و خودش می گه درسته که کار حلال عار نیست ولی چون بنده خدا نمی خو اد کسی بدونه لطفا شما هم به کسی نگین با این که می دونم شما هیچوقت سرک تو زندگی کسی نمی کشید.
من برای خودم توی بشقاب از هر خشکباری یه مشت ریختم و چپیدم زیر کرسی تلویزیون سریال سالهای دور از خانه رو پخش می کرددرست موقعی بود که اوشینو سوار قایق کردن و با اشک و اه می بردن برای کار با دستمال گلدوزی شده توسط خودم که حسابی از اشکم خیس شده بود صورتمو پاک می کردم و تندو تند مویز می خوردم که ناگهان بارون تند شد و در همین اوضاعو احوال برقم رفت اه از نهاد هممون بلند شد و بعد سکوتی ممتد که اه عمیق خدیجه خانم سکوتو شکست مادر گفت قربونت چرا اه کشیدی ای ننه جون یاد قدیما و زندگی پر از رنجم افتادم من گفتم می شه برامون تعریف کنید مامان گفت سودابه خجالت بکش چیکار بچه داری چشم عزیزم از زمانی که مغزم منو یاری کنه برات تعریف می کنم از خونه بزرگمون بگم حیاط بزرگ که توش از هر درختی یکی کاشته بودند خونه ای دو طبقه با ایوانی بزرگ مادرم منو محمودو داشت پدرم کاسب بازار بود و از حرمت و اعتباری برخوردار بود برادرم از من دو سال بزرگتر بود مادرم زن محجبه ای بود و سرش به خونه و زندگیش گرم بو عمه جز و اون بهم یاد داد و بعدش کل قران را می تونستم صحیح بخونم ما خدمتکار میانسالی داشتیم که کارای خونه راانجام می داد و مادرم با هاش خیلی مهربون بود.
او دختر بسیار زیبا وشیطونی داشت که شاید چهارده ساله بود من اونوقتا هفت سالم بود روز هایمان به خوبی و خوشی می گذشت چند کو چه پایینتر خونه مادر بزرگ مادریم بود و ما همه غروبا اونجا می رفتیم او موهامو شونه می زد و می بوسید و از قصههایی که بلد بود برامون می گفت محمودم اتیش می سوزوند یا زمین می خوردپاهاشو زخم می کرد یا اونقدر دور سینی چای می چرخید که استکان نعلبکیها رو می شکوندیه روز غروب که رفتیم خونه خدمتکار هنوز نرفته بود و انگار می خواست چیزی بگه ولی مردد بود مادرم گفت سکینه خانم چی شده چیزی می خوای بگی که یهو زد زیر گریه وهی دست و پای مامانو ماچ می کرد و می گفت خانم جون منو حلال کن مادرم گفت بالاخره می گی چی شد یا نه سکینه خانم گفت چندماه پیش که شما تشریف نداشتین اقا اومد خونه و اتفاقا دخترم هم اینجا اومد تا با هم به خونه بریم اقا گفت ماشالله چه دختر وجیهه ای داری مادرم مات و مبهوت به این حرفا گوش می داد خانم جون دیگه از اون به بعد اقا دست از سر ما بر نداشت تا اینکه دخترمو صیغه کرد و برامون خونه ای اجاره کرد الان دخترم ابستنه واقا می گه عقدش نمی کنه خانم جون چه خاکی نو سرم بریزم مادر رنگ به صورت نداشت و گفت برو فقط برو به اینجای قصه که رسیدیم برق اومد و ما با هم صلواتی فرستادیم خدیجه خانم بلند شد و از ما خداحافظی کردو رفت من و مامان هاجو واج همدیگرو نگاه می کردیم خدایا این دیگه چه کاری بود مامان گفت سودابه جان قرصمو بده می خوام بخوابم بعد از گفتن شببخیر من پاشدم و پشت پنجره مان ایستادم و به امدن باران زل زدم و رفتم تو فکر قصه همسایه مهربونمون.
در گذر زمان...ما را در سایت در گذر زمان دنبال میکنید
برچسب: روز سوم,روز سوم فیلم کامل,روز سوم محرم,روز سوم بارداری,روز سوم جشنواره فیلم فجر,روز سوم خرداد,روز سوم قاعدگی,روز سوم ماه محرم,روز سوم مرگ, نویسنده: بازدید: 23