پدرم خیلی بداخلاق و بد خو شده بود واز حمافتی که کرده بود نادمو پشیمان بود ولی زن بابا خیلی پر رو و بی حیا ود و با من و محمود مثل خدمتکارا رفتار می کرد مادرم دیگر طاقتش تموم شد و من و برادرم را با یک چمدون گرفت و به خونه مادرش بردپدرم به دنبالمان امد و با زور و گریه منو با خودش برد و محمودو پیش مامان گذاشت هیچوقت غربت و تنهاییم را در ان شب از خاطر نمیبرم فقط گریه بودو گریه دلم داشت از سینه بیرون می زد.
فردای ان روز نا مادری کلی کهنه نشسته را از ایوان انداخت پایین و گفت ای دختر بی حیا بگیر اینا رو بشور من با اون دستای کوچک از چاه اب می کشیدم و با هزار بدبختی شستم و پهن کردم موقع ناهار پدر امد و نامادری انقدر پیش بابا قربون صدقه من می رفت که خودمم باورم شده بود ولی افسوس با رفتنش غر غرو بعضی وقتا کتک هم در کار بود و به من می گفت اگر به پدرت بگویی کله ات را می کنم منم از بچگی حرفش را باور می کردم
یک روز مادر بزگم امد دنبالم و به زور مرا از چنگال نامادر در اورد و من باخیال اسوده از ان زندان گریختم باهم به مغازه پدر رفتیم او فریاد زد اهای اینجا مسلمان پیدا نمیشود این اقا با بی شرمی سر دختر نازنیمنم هوو اورد و حالا نیستید ببینید که ان زنیکه چه بلاها سر این طفل معصوم می اورد.
خدا مش باقر را بیامرزد واکسی بو دو دل بسیار پاکی داشت همسایه دیوار به دیوارمان بود سالها پیش به علت شیوع وبا زن و تنها فرزندش را از دست داده بوداو جلو امد و گفت من خودم شاهد ازار دیدن این دختر هستم مرد دست از این بازیها بکش و فرزند معصومت را به مادرش بسپار پدر از شرم دکانداران مجبور شد که مرا به مادرم بسپارد و خرجیمان را هم بپردازد اخر مادرم طلاق نگرفت.
اون شب بعد از مدتها تونستم بخوابم مادرم سرمو روی پاهاش گذاشت و شروع به نوازش موهایم کرد اروم اروم داشت خوابم می برد که مادر بزرگ مادرو مخاطب قرار داد و گفت:
ای دختر بیچاره من چند بار بهت گفتم دست از خاطر خواه بازی بکش مگه به گوشت می رفت این پسره از اولم ذات خوبی نداشت و همه می گفتند کارش گول زدن دختراست ولی تو نمی خواستی بشنوی و می گفتی حسودیشون می شه حالا هم با گریه و زاری جز مریضی و جنون هیچی انتظارتو نمی کشه یه یا علی بگو و سکان زندگیتو در دست بگیر.
زندگی ما از روز بعد تو فاز جدیدی افتاد مادرم با زمین و زمان قهر بود دلش از دنیا گرفت و از اینکه اینطور فریب خورد نمی تونست خودشو ببخشه حر فای مادر بزرگ به گوشش نمی رفت فامیلام که از سر دلداری فقط حرفایی می زدند که غم ما رو بیشتر می کرد محمود تا کلاس دوم سواد داشت اونو. گذاشتند تا شاگرد کفاشی حاج یونس بشه منم که تو خونه بودم واز مادر بزرگ قران می اموختم مادرم هر روز از روز پیش مریضتر میشد ما مان قشنگم که هیچوقت ندیدم موهاش اشفته باشه دیگه حوصله شونه زدن به سرشو نداشت پدر با واسطه هر ماه مقدار بسیار ناچیزی به ما می داد من و مادر بزرگ با خواندن قران برای رفتگان مردم نیز کمی پول در می اوردیم محمود پولی به خانه نمی اورد ولی ناهار و شام را همانجا می خورد ننه روز گار بدی بو
ددوستان و فامیل وقتی فقر و بی چیزی ما را دیدند دیگر اسممان را نمی اوردند و اگر ما را در خیابان می دیدند رویشان را از ما بر می گرداندند. روزها و شبهای تیره ای بود ولی عزیز جان خوبی دنیا اینه که هم شادیش و هم غمش می گذره.
چندین سال به همین منوال گدشت من چهارده ساله و محمود شانزده ساله شد مادر بزرگ نیز در این مدت دار فانی را وداع گفت خانه اش وقف اولاد بود و ما می توانستیم همانجا بمانیم خانه بسیار کوچکی بود ولی باعث می شد ما با خیال اسوده سرمان را زمین بگذاریم و دستمان را جلوی مردم دراز نکنیم من نیز خیاط قابلی شده بودم و درامد ناچیزی هم در می اوردم محمود نیز حالا استادی شده بود یک روز که داشتم حیاط کوچکمان را جارو می کردم در زدند با باز کردن در خشکم زد پدر بود با دیدنش بغض سالیان دراز بیرون ریخت حالا گریه مگه تموم می شد مادر با هول و هراس دم در امد و با دیدن پدرم اه عمیقی از سینه براورد و گفت چرا دم در ایستادی بفرمایید داخل ای کسی که همه چیز های قشنگ زندگی را از من گرفتی پدر سرافکنده داخل شد در همین موقع قطره اشکی از چشم خدیجه خانم چکید و گفت ننه از بغض چندین ساله ازاد شدم خدا سلامتی به شما بدهد که باعث شدید به گذشته ها بروم و درد دل کنم بعد از ما خداحافظی کرد و رفت.
در گذر زمان...ما را در سایت در گذر زمان دنبال میکنید
برچسب: روز پنجم انتقال جنین,روز پنجم,روز پنجم قاعدگی,روز پنجم آفرینش فرشچیان,روز پنجم مهر,روز پنجم بارداری,روز پنجم المپیک ریو,روز پنجم بعد از لقاح,روز پنجم پریودی,روز پنجم پارالمپیک, نویسنده: بازدید: 12