در گذر زمان

متن مرتبط با «روز سوم مرگ» در سایت در گذر زمان نوشته شده است

روز سوم

  • نیلوبلاگ

    وای خدای من باورم نمیشه اینهمه مطلب برای نوشتن داشته باشم از وقتی که دفترو تو صندوق گداشتم یک هفته می گذردتقریا سه چهار شب پیش که از صبح بارون شدیدی می بارید و کلا ما رو خونه نشین کرده بود ولی من با چتر قراضه ای که گوشه پارشو خودم دوخته بودم بالای سرم گرفته و به سمت کلاس خیاطی به راه افتادم کلی نارنج خریدیم تا اب بگیریم و می ذاریم گوشه حیاط و تو کل سال به همسایه ها می فروشیم همه از تمیزیش تعریف می کنن. اون شب بعد از پختن لبو و هویچ که با اندکی نان شاممونو تشکیل می داد البته ما همیشه شام سبک می خ...

    ادامه مطلب
  • روز چهارم

  • نیلوبلاگ

    امروز کلی کار داشتم از الگوی دامن کلوش گرفته تا دون کردن انار ترش الان فصل ش و ما می دیم صدیق خانم که دستفروش بازار روز تا برامون بفروشه کلیم طرفدار داره امروز محله ما غوغایی بود شهید اکبری پسر اقا سید رضا رو امروز تشییع کردند کربلایی بر پا شد ولیxa0 تعجبم از اینه که مادر شهید قطره ای اشک نمی ریخت و می گفت پسرم حالا تو بهشته و دعا می کنم در دنیای دیگه شفاعتمونو بکنه دیگه بعد از این اتفاق حال و حوصله پاک کردن انارو نداشتم گذاشتم تو اشپزخونه و پارچه هی تمیز کشیدم روش. مثل اینکه سرما خوردم کلی سرم ...

    ادامه مطلب
  • روز پنجم

  • نیلوبلاگ

    امشب ما به خونه خدیجه خانم رفتیم شب یلدا بود اونم با انار و خشکبار و چایی از ما پذیزایی کرد بعد رفت سر بقیه ماجراxa0 بعد از تنها شدن مادرم کلی گریست و منو به بهانه اب فرستاد تو حیاط تا نبینمش ولی من اونقدرهام بچه نبودم و عقلم می رسیدبعد از اینکه پدر اومد مادر صاف رفت سر ماجرا البته منو محمودو خوابونده بود ولی مگه دل من اروم می گرفت پاورچین رفتم پشت در و گوش وایسادم اخه مرد از خدا خجالت نکشیدی طفل معصومو بدبخت کردی با یه بچه تو شکم باید عقدش کنی پدرم هیچ حرفی نداشت که بگه و با اصرار مادرم دختره ر...

    ادامه مطلب
  • روز ششم

  • نیلوبلاگ

    امسال زمستون سردی داریم نفتxa0 و روغن و قندو شکر کوپنی است راستش هر وقت میروم سر صف از خجالت اب می شم هرکی اونجا مییاد زنان شوهرداره و تو صف از هر موضوعی برای گفتن تو استین دارن باشه. بعضیها چپ چپ نگاه می کنن انگار ارث پدرشونو ازم می خوان بعضیام انقدر تو نگاهشونxa0 جمله تو بیچاره ای است که فقط کم مونده تو این بارون بشینم و زار زار گریه کنم تازه همه این بدبختیا به کنار مامان خانم دستور فرمودند روغن رو باظرفش که یک حلب برزگه بیارم خونه بعد از مدتی نوبت من شد گفتم ببخشید روغنو با ظرفش می خوام هنوز ...

    ادامه مطلب
  • روز هفتم

  • نیلوبلاگ

    امروز اولین دامنو برای اولین مشتریم که دختر خدیجه خانم بود دوختم طفلی برای اینکه به من اعتماد به نفس بده پارچه ای گران قیمت خریدxa0 الحقم که عالی شد صبح مامان ابگوشت گذاشت و قرار شد از راه کلاس خیاطی نون سنگک بخرمxa0 بعد از کلاس نزدیکای ظهر به نانوایی رسیدم سه تا خانم و سه تا اقا ایستاده بود یک خانمو نون داد و سه تا اقاxa0 وضع به همین منوال ادامه داشت که خیلیام با یه سلامxa0xa0xa0xa0 حسن اقا کلی نون که از تنورخارج شده بودxa0 روی میز جلوی مغازه بودو بدون نوبت می گرفتند پشت سر من کلی خانم نیز بعدا...

    ادامه مطلب