بعضیها چپ چپ نگاه می کنن انگار ارث پدرشونو ازم می خوان بعضیام انقدر تو نگاهشون جمله تو بیچاره ای است که فقط کم مونده تو این بارون بشینم و زار زار گریه کنم تازه همه این بدبختیا به کنار مامان خانم دستور فرمودند روغن رو باظرفش که یک حلب برزگه بیارم خونه بعد از مدتی نوبت من شد گفتم ببخشید روغنو با ظرفش می خوام هنوز این جمله از دهنم خارج نشده بود که همه نگاهها به من خیره شد از سر تا پامو ورانداز می کردن منم همچین حلبو با غرور و سر بلندی به دستم گرفتم که انگار کیف جواهراته خلاصه با دستمال ابی اسمونی گلدوزی شده لبه حلبو گرفتم اخه خیلی تیزه با دست دیگرم چترمو به دست داشتم اولش خوب بود تا اینکه دوتا پسر خلو چل دنبالم افتادند من همیشه عادت دارم با وقار و سر بلندی راه برم ولی اون شب دو تا دیوونه گیرم افتادن یکی از چپ ودیگری از راست هی حرف می زدند تو دلم بقالو فحش می دادم که اینقدر دست دست کرد تا شب شد از ترسم چپیدم تو یه بقالی پیرمرد مسنی بود گفت دخترم چیزی می خوای از خجالت گفتم بله الان چشم یادم می یاد ولی همش در مغازه رو نگاه می کردم که سوز سردیم ازش به داخل می یومد پیرمرد قصه رو فهمید و گفت نترس دختر جان بیا تا منزلت برسونمت گفتم نه ممنون ولی اون به دکاندار بغلی گفت مواظب مغازه اش باشد و من را تا سر کوچه مان رساند دستش درد نکنه خدایا این ادمای خوبو از ما نگیر.
وقتی رسیدم خونه مثل موش اب کشیده بودم اونقدر عصبانی بودم که نگواخه دخترای همسن من و چه به این کارها ولی با دیدن چهره غمگین و شرمسار مادرم تمام گله و شکایت از دلم رفت می دونستم اگه پاهای مادرم یارای ایستادن می کرد هرگز این کارا رو به عهده من نمی گذاشتمادرم روغنو تو جاش خالی کرد کوپن خدیجه خانم هم بود بنده خدا مصرف روغن نداره و کوپنشو به ما می ده و ماهم بعضی وقتا به همسایه ها می دهیم.
امشب نون و پنیر و گردو داریم بعد از خوردن شام ژاکتمو پوشیدم و رفتم دم خونه صاحبخونمون در زدم چیه عزیز دلم اومدم نه من مییام داخل سلام به روی ماهت دختر گلم کمی نشستم از حال مادر پرسید منم گفتم که مثل همیشه همه جاش درد می کنه وتا صبح اروم و قرار نداره ای ننه همش از دست تنهایی و بی کسی است اکه ما ادما بدونیم تو سخت ترین لحظه زندگیمون هم خدا ما رو تنها نمی ذاره راحت و اسوده می شیم و غم دنیا رو نمی خوریم روی طاقچه عکس قدیمی بود گفتم مادر جان عکس کیه گفت از تو چشات شوق شنیدن بقیه ماجرا رو می بینم برو دست مادرتو بگیر دور هم باشیم منم پریدم به طرف اتاقمون مامان داشت قران می خوند هر وقت دلگیر بود تنها مایه تسلایش قران بود گفتم مامان پاشو بریم مهمونی نه سودابه جان هوا سرده تازه خدیجه خانم می خواد استراحت کنه درسته حرفت ولی خودشون گفتن با اصرار من مامان قبول کرد بریم یه پتوی نازک سرش کشیدم و رفتیم مهمانی.
پدر اومد تو ایوون کوچک خانه نشست و گفت یادش بخیر چه روز های خوبی داشتیم امان از وسوسه شیطان کاش طعمه هوس نمی شدم و برای حماقتم یک عمر عذاب نمی کشیدم مادر با گوشه چارقدش چشمشو پاک می کرد و سکوت اختیار کرده بود ولی ناگهان بغضش ترکید ای بی انصاف بلایی که سرمون اوردی کم نبود که سالها سایه پدریتو از بچه هات دریغ کردی من تو رو خیلی زود بخشیدم از بچه هات حلالیت بگیر من تازه چایی اورده بودم پدر گفت بعد از رفتنتان خانه خراب شدم اون زنیکه جانمو تو شیشه می کرد ولی چه می توانستم بکنم این اشی بود که خودم پخته بودم اولا باز حرمت داری می کرد ولی یواش یواش رویمان نسبت بهم باز شد همیشه می گفت تو به اون زن نازنین که خودت خواستیش وفا نکردی می خوای به من وفا کنی دایم ازم پول می خواست لباس بریزو بپاش مهمونی فخر فروشی دیگه حساب دخلم از دستم در رفته بود اگه بهش پول نمی دادم نسیه از مردم جنس می گرفت اونا بهم زنگ می زدن و پولشونو می گرفتن کمتر روزی بود که کتک جرو بحث بینمون نبود یواش یواش مادرش که بینمونو جوش می داد مریض شد و از دار دنیا رفت یه روز که خونه اومدم گفت من طلاق می خوام تو یه مفلس بیشتر نیستی یواش یواش سر وقت مواد رفتم یه وقت به خودم اومدم که الوده و بدبخت شده بودم خانم هشت قلم خودشو درست می کرد و با رفقای نااهلش تا بوق سگ بیرون می موند یه وقت پیغوم داد که بیا توافقی طلاق بگیریم منم که خودمو به تباهی کشونده بودم حرفی برای گفتن نداشتم روز طلاق به من گفت کیوانو بسپار دست معصومه این جزای اهی که اون کشید هم من هم تو مسخره وسرگردون زمونه شدیم اون رفت که رفت من موندمو یه زندگی داغون با یه طفل معصوم تو دستم.
روزها پشت سرهم می یومد و می رفت مغازه رو فروختم خرج بدهیها و مهریشو دادم فقط خونه مونده بود که اونم فروختم تا صرف الواتی و خود سوزی ام شودمعصومه جان منو ببخش و کیوانو نجات بده اونو به تو می سپارم و بعد در چشم بر هم زدنی نا پدید شد ما هاجو واج مونده بودیم گهگاهی مردم از پدرم خبرهایی می اوردند ولی مادرم نمی گذاشت من بفهمم ولی الان همه چیز را می دانستم بعد از سالها پدر بیچاره ام را پیر و مفلوک دیدم غمی سنگین در دلم جای گرفته بود مادر و من چادرهایمان را به سر گذاشتیم و به دنبال کیوان رفتیم اول به مغازه رفتیم و نشانی شاگرد پدر را پرسیدیم و پرسان پرسان به در خانه اش رفتیم خودش در را باز کرد و ما را شناخت بعد از تعارفات معموله مادرم ادرس کیوان را پرسید او اول طفره می رفت ولی بعد از اصرار زیاد ادرس را داد دوان دوان به سمتش پریدیم فرزندان من هیچگاه ان روز را از خاطر نمی برم تف به این روزگار برادرم مه برای اولین بار می دیدمش را در بیغوله ای یافتیم.
پسرکی شش ساله و بسیار نحیف و کثیف با بچه های همسنش بازی می کرد شاگرد گفت بعضی وقتا برایش لباس و غذا می اوردم اوسا در حق من پدری کرد مادرم جلو رفت و صدا زد کیوان کیوان که شاگرد را می شناخت به سمتمان امد قاسم اقا گفت کیوان جان اینها خواهر و مادرت هستن کیوان با خجالت به سمتمان امد مادرم او را در اغوش کشید من که خشکم زده بود هرگز در عالم خواب نیز اینگونه زندگی را ندیده بودم خانه های ساخته شده با نایلون و چوبهای کهنه مردان و زنانی نیمه مست و مسخ شده بچه هایی با چشمانی از حدقه در امده که با معصومیت نگاهمان می کردند ماندن دیگر جایز نبود دست کیوان را گرفتیم تا ببریم طفلک گریه می کرد و می گفت تا بابا نیاد نمییام مردم جمع شدن چند نفر که ابرودار بودند واز بد روزگار به این ویرانه ها پناه اوردن جلو امده و موضوع را فهمیدند و به کیوان قول دادند که هو وقت پدرمان امد او را نزدش بفرستند طفلک باورش شد و ترسان و لرزان همراهمان به خانه امد ابتدا اب را گرم کردیم و حسابی شستیمش چند جایی از بدنش که زخمی بود را پماد زدیم و از لباسهای بچگی محمود پوشاندیمش و شام خودم کتلت درست کردم و محمود تازه با نان گرم وارد شد و ما را می نگریست مادر گفت به جای زل زدن نان را بده که برادرت گرسنه است بعد از شام طفل معصوم در بغل من خوابید او را بلند کردم و سرجایش روی تشکی نرم خواباندم بعد سیر تا پیاز ماجرا را برای محمود تعریف کردیم.
از فردا نور امیدی در خانه درخشیدن گرفت بزرگ کردن برادر نحیف و بیچاره ام که جز دادو بیدادو بد بختی چیزی را در عمر کوتاه خود ندیده بود کیوان با گریه از خواب بیدار شد چون جایش را خیس کرده بود وفکر می کرد کتک مفصلی خواهد خورد ولی مادرم با مهربانی نوازشش کرد و گفت ای بابا بازم دیشب بارون اومد بعد همگی خندیدیم مادرم مثل یک مادر واقعی مهربان در حق کیوان مادری می کرد کیوان را به مدرسه فرستادیم پسر بسیار باهوش و درسخوانی بود بر عکس محمود راستی برادرم نیز ازدواج کرد اتاقی اجاره کرده ودست زنش را گرفت و از پیش ما رفت ما ماندیمو کیوان در همین موقع مادر گفت سودابه جان بهتر است خداحافظی کرده و برویم بعد از گفتن شب بخیر به خانه امدیم تازه زیر کرسی جای گرفته بودیم که برق رفت من تا مدتها به فکر کیوان بودم من می دانستم که صاحبخانهمان دارای دو برادر بود که برادر بزرگ را از دست داده بود ولی نمی دانستم که برادر کوچک برادر ناتنی است باران بند امده من زیر نور فانوس شروع به نوشتن کرده ام صدای کامیون همسایه می اید مثل اینکه تازه از سفر برگشته است مادرم که تازه خوابش برده بود بیدار شد و دوباره اه و ناله اش بالا رفت دفتر را می بندم شب بخیر دفتر جونم.
روزگارمان به خوشی می گذشت کیوان خیلی بچه خوب و مهربانی بود دیگه بهانه بابا رو نمی گرفت و به من ومامان مهر می ورزید البته می دونست که مادر واقعیش نیست ولی از بس که محبت می دید مثل مادر خودش دوسش داشت من هیجده ساله شدم واون موقع تو سن من خیلی از دخترا به خونه بخت رفته بودند ولی من همیشه به بهانه هایی خواستگارا رو رد می کردم تا اینکه اقا احسان اومد کارمند شهرداری بود و ننه پیری داشت که شرطش برای ازدواج زندگی با او بود وقتی دیدمش همه بهانه ها از سرم پرید و انکار هزار ساله که می شناسمش خیلی زود مقدمات عروسی فراهم شد و من به خانه بخت یعنی همین جا امدم وای خدیجه خانم پس کلی از این خانه خاطره داری اره ننه چند سالی بچه دار نمی شدم وما تو خونه شما زندگی می کردیم و مادر شوهر همینجا او اصلا کاری به کار ما نداشت هر وقت دعوتش می کر دیم به ما سر می زد اگه بعضی وقتا دعوای زنوشوهری داشتیم هیچ وقت مداخله نمی کرد کیوان دیپلم گرفت و پزشکی دانشگاه تهران قبول شد مادر با او به تهران نقل مکان کرد تا فرزند دلبندش تنها نباشه دورادور خبر از مادرش داشتیم که ازدوتج کرد و صاحب چند اولاد هم شد ولی هیچوقت خبری از کیوان نگرفت پدر بعد از سالها در بدری از دار دنیا رفت و ما برایش مجلس ابرومندی گرفتیم محمودم صاحب اولاد شد و زندگی به روال طبیعی سیر شد خدا به من سه فرزند داد که همشونو می شناسین و همه سر خونه زندگی خودشون هستن گفتم عجب سرنوشت پر ماجرایی داشتین شما اره ننه و همه بد بختیای ادما یا بیشترش دست خودشونه اگه کمی صبرو توکل داشته باشند زندگی رو به راه می شه.
در گذر زمان...ما را در سایت در گذر زمان دنبال میکنید
برچسب: روز ششم,روز ششم انتقال جنین,روز ششم بارداری,روز ششم المپیک,روز ششم پریودی,روز ششم المپیک ایران,روز ششم المپیک برای ایران,روز ششم ذی الحجه,روز ششم پارالمپیک, نویسنده: بازدید: 13