روز هفتم

خرید بک لینک
امروز اولین دامنو برای اولین مشتریم که دختر خدیجه خانم بود دوختم طفلی برای اینکه به من اعتماد به نفس بده پارچه ای گران قیمت خرید الحقم که عالی شد صبح مامان ابگوشت گذاشت و قرار شد از راه کلاس خیاطی نون سنگک بخرم بعد از کلاس نزدیکای ظهر به نانوایی رسیدم سه تا خانم و سه تا اقا ایستاده بود یک خانمو نون داد و سه تا اقا وضع به همین منوال ادامه داشت که خیلیام با یه سلام حسن اقا کلی نون که از تنورخارج شده بود روی میز جلوی مغازه بودو بدون نوبت می گرفتند پشت سر من کلی خانم نیز بعدا تو صف وایسادن خانمی که یک نوبت جلوتر از من بود گفت این دیگه چه وضعیه یه ساعت برای دو تا نون وایسادم چرا بی نوبتی می کنی اخرین کلمه از دهانش در نیومده بود که چشمای خون گرفته شاطر طوری نگاه کرد که انگار خانمه گفته باشه رنگ ماست سیاهه ولی ماشالله زنه اونقدر گفت که دو تا نونشو گرفتو رفت حالا من موندم یه ساعت سر صف ایستادن وقتیم که حسن اقا فهمید حرف ا اهل اعتراض نیستم کلی بی نوبت رفقاشو نون داد دیگه از سرما پاهام کرخت شده بود که نونو گرفتم و به دم در خونه رسیدم

مادر داشت نماز مغربو می خوند که اشغالو ور داشتم درو باز کردم و طوری انداختم تو حلب که تا ته کوچه صداش تو اون بارون پیچید که یهو یکی تو کور سوی نور ضعیف چراغ برق چوبی سر کوچه گفت سلام چرتم پاره شد نگاه کردم پسر همسایه بود که تازه از جبهه اومده بود با خواهرش زهرا سلام علیکی داشتم
ولی برای اولین بار اونو می دیدم منم طوری جوابشو دادم که انگار ارث پدرمو ازش طلبکارم و محکم درو بستم اومدم تو اتاق از دست بی ادبی خودم کلافه بودم مادر گفت چی شده پکری هیچی مامان پسز همسایه خیس بارون دم خونشون واساده بود همین که درو وا کرده بهم سلام گفت خوب این کجاست بده که اوقاتتو تلخ کنه ما تو گیرودار این بحثا بودیم که زنگ درو زدند خدیجه خانم برای چند روز به اصرار دخترش امروز رفت خونشون و ما خونه تنها بودیم گفتم کیه صدا گفت ببخشید منم منم کیه پسر اقای سجادی وای مامان پسر همسایه هست چادرو بیار مادرم لنگ لنگان به سمت در می رفت شب که می شد استخون درد رهاش نمی کرد درو باز کرد سلام خانم سلام ببخشید خبر ندارید پدرم اینا کجا رفتند اخه وقتی می خواستم بیام بهشون نگفتم تا دلواپس نشن حتما رفتن مهمونی در همین لحظه بارون شدت گرفت مامان گفت بفرمایید تو هرجا باشن یواش یواش پیداشون می شه نه متشکرم درست نیست این چه حرفیه بفرمایید تو انچنان چپیدم تو اتاق بغلی که نزدیک بود با سر برم تو دیوار
مادر برای پسر اقای سجادی چای اورد کمی از جنگ حرف زدندو مادر نیز از کمکهای پشت جبهه گفت گرم صحبت بودند که صدای ماشین همسایه امد و مهمانمان بعد از خداحافظی رفت من اومدم بیرون مامان گفت سودابه جان شامو زود تر بیار بخوریم بعد از خوردن شام ظرفا رو بردم تو حیاط و شستم وقتی اومدم تو مامان زیر کرسی بود و داشت پولیور سفارشی می بافت بهم گفت دلم می خواد یه سفر امام رضا بریم گفتم اخه مامان هوا سرده شما براتون سخته مامان گفت ای دختر وقتی امام رضا بطلبه خود به خود درست می شه

در گذر زمان...

ما را در سایت در گذر زمان دنبال می‌کنید

برچسب: روز هفتم انتقال جنین,روز هفتم,روز هفتم محرم,روز هفتم ماه محرم,روز هفتم جشنواره فیلم فجر,روز هفتم تیر,روز هفتم جشنواره فجر,روز هفتم محرم الحرام,روز هفتم پریود, نویسنده: بازدید: 8 تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 23:15

صفحه بندی